تبلیغات

گروه تلگرام دانشجویان حسابداری دانشگاه سارویه - « گفتگو با خدا ... »

 
گروه تلگرام دانشجویان حسابداری دانشگاه سارویه
درباره وبلاگ


با عرض سلام من دانشجوی كارشناسی رشته حسابداری هستم این وبلاگ متعلق به همه دانشجویان رشته حسابداریه و خوشحال میشم از نظرات و مطالب قشنگتون استفاده كنم

مدیر وبلاگ : غلامعلی حسینی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم .

خدا پرسید :

پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟

من هم در پاسخش گفتم :

اگر وقت دارید ؟

خدا خندید :

وقت من بی نهایت است ...!

در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی ؟

پرسیدم :

چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد ؟

خدا هم پاسخ داد :

کودکی شان !

اینکه آنها از کودکی شان خسته میشوند ، عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها ، آرزو میکنند که کودک باشند .

اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند ، و بعد از مدتها ، پولشان را میدهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند .

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش میکنند . بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده .

اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند و به   گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند .

خدا ، دستانم را گرفت ، برای مدتی سکوت کردیم ،

و من دوباره پرسیدم :

به عنوان یک پدر !

می خواهی کدام درس زندگی را فرزندانت بیاموزند ؟

او گفت :

بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد .

همه کاری که آنها میتوانند بکنند ، این است که اجازه دهند که خودشان را دوست داشته  باشند .

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم . اما سالها طول میکشد که آن زخم ها خوب بشنود .

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد . کسی است که به کمترین ها نیاز دارد .

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند ، فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند .

بیاموزند که دو نفر میتوانند با هم دیگر به یک نقطه نگاه کنند و ان را متفاوت ببینند .

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند ، بلکه آنها باید خود را نیز ، ببخشند .

من با خضوع گفتم :

از شما به خاطر این گفتگو متشکرم .

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند .

خداوند لبخند زد و گفت :

        فقط اینکه بدانند من اینجا هستم

همیشه                                                                              همیشه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 12 آبان 1390
غلامعلی حسینی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر